اتفــاق  بزرگ  زندگــی ام  !  کــی  می افتی  میـــان  آغــوشم؟

من که عمری نخورده مست توام ،کی تو را جرعه جرعه می نوشم؟

کی قرار است آنکه می خواهم ، ته فنجـان فال من باشی؟

یا که اصلا بگو چگونه؟ کجا؟ کی قرار است مال من باشی؟

این سوالات مرد زندانی ست ، در اتاقی کـه عین سلول است

در قبال دلی که می شکند ، آنکه رفته همیشه مسوول است

بار ِ  سنگین رفتنت را بر ،  شانه ی لاغر من افکندی

بر درختی که قامت من بود خاطره روی خاطره کندی

من سفر کرده ام تو را در شعر تا همانی شوم که می خواهی

مرکــز ثقل این دگردیسی  ، نقطــه ی  عطف  این  فرآیندی

با روش های چاله میدانی ، شب به شب مثل عصر مشروطه

با دو تا چشم های  قز/زاغ ت  ، مجلسم را به توپ می بندی

چله می گیرم  از همیــن امشب تا به رویـا ببینمت شاید

ذکر "امن یجیب...." می خوانم ، تا به کابوس ها نپیوندی

.........

.........

در حضور مبارکت ای عشق ، کفرگویی چقدر شیرین است !

"وحده لا اله الا .... " تو .... تــو  دقیقـــا خود ِ خداوندی !